تبليغاتX
خاطرات یه جوجه کوچولو
 

Science without religion is lame

And religion without science is blind!

آلبرت اینشتین

 

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در جمعه 22 آبان1388 و ساعت 8:16 |

ساعت ۴، علی‌ از مدرسه برگشته:

مامان:علی‌ جون سلام خسته نباشی‌!

علی‌: سلام!

مامان:چه خبر؟مدرسه خوش گذشت؟

علی‌:خوب بود!

مامان:ناهارت که برات گذشتم،خوشمزه بود؟(ساندویچ مخصوص که کلی‌ هم براش مخلفات گذاشتم!)

علی‌:ااا، یادم رفته بخورم!

مامان(داد): آخه تو که یک ساعت برای ناهار بهتون وقت میدند،چطور یادت رفت؟گرسنه هم نشدی؟الان ساعته ۴ هست!

روز بعد،ساعته ۴، علی‌ که معمولاً کیفشو میندازه پشت در ورودی،به سرعت میره توی اتاقش و در رو قفل می‌کنه(یه خبری هست!)

بعد از ۵ دقیقه در باز می‌شه و مامان بو میبره که علی‌ یه کلکی سوار کرده.علی‌ جون ناهارت رو خوردی؟

علی‌:آره(با من و من)

مامان:علی‌ ییییی !

علی‌ :آخه اگر راستشو بگم عصبانی‌ میشی‌؟

مامان: نمیشم!

علی‌:ساندویچم رو انداختم از پنجره پایین!

خوب به هر حال از هر دست که بدی از همون دست هم میگیری. یادم میاد که همسن علی‌ که بودم و با مامان و بابا می‌رفتیم مسافرت،توی راه ساندویچی که مامان بهم میدادند رو یواشکی از شیشه ماشین مینداختم بیرون!!!!!

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در پنجشنبه 21 آبان1388 و ساعت 8:17 |

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 12:20 |

قبل از برگشت ما به مالزی عمه‌هاو پسر عمه های بلا اومده بودند،به همین علت علی‌ حسابی‌ هیجان زده بود.بچه‌ها حدود ۲ هفته باهم بودند و هر خراب کاری که از دستشون بر میومد میکردند!!!حتی گاردهای ساختمون هم از دستشون آسایش نداشتند. وقتی‌ صدای قاه قاه خنده ‌هاشون رو میشنیدم،واقعا به دنیای کوچکی که اونها داشتند حسرت میخوردم.علی‌ و آرش تقریبا هم سن هستند و خوب به همین علت خیلی‌ کارهاشون شبیه هم هست.اما متین ۲ سال از اونا بزرگتره و مثلا عاقلتره !!!! خلاصه رفت بودند که به گاردها فارسی‌ یاد بدند و ....... بگذریم!!!!

با رفتن مسافران مالزی،مدرسه علی‌ هم شروع شد. امسال برای درس فارسی‌ مامان شده آقای ملکی‌!!! اما علی‌ خدا رو شکر واقعا تغییر کرد و خیلی‌ خوب داره پیش میره.  خبر مهم اینکه عمه لیلا ی  علی‌ یه گل پسر آورده به اسم یونا.البته هنوز عکسهاش به دستمون نرسیده اما به محض اینکه رسید براتون میزارم توی سایت.

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 9:22 |
+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 8:54 |

سال تحصیلی‌ با امتحانات علی‌ در مدرسه خودش و مدرسه ایرانی‌ تموم شد و علی جان با کوله باری از موفقیت کلاس دوم را تموم کرد.چند سال پیش بابایی مهربون همه اعضای خانواده را برای حج عمره ثبت نام کرده بودند.و امسال نوبت این سفر مبارک بود.قبل از سفر نمیتونستیم تصور کنیم که کجا میریم.هم بشدت مشتاق و هیجان زده و هم نگران بچه ها بودیم مخصوصاً سارا.اخه سارا کوچولو تازه ۵ ماهش شده بود.اما علی‌ خیلی‌ هیجان زده بود.از وقتی‌ بهش گفته بودم داریم میریم خونه خدا با سوالای جور وا جور سر کارمون گذشته بود.

خلاصه با یه تاخیر ۱۲ ساعته در فرودگاه مالزی به تهران رسیدیم و روز بعد هم عازم مدینه،شهر رسول خدا شدیم.تا به حال صحبت ‌های زیادی در وصف این دو شهر عزیز(مکه و مدینه) شده، و نویسندگان هنرمند توصیف های زیبایی از اونجا کردند.اما به نظر من تا اونجا نروید،نمیتونید درک کنید که چه جور جایی ست.نه تنها تصور من که همگی‌ متفق القول بودیم که اونجا پر از انرژی مثبت هست که خیلی‌ با آرومی‌ با روح و روانت بازی‌ می‌کنه و دلت رو نوازش میده.

علی‌ و سارا و طوبی‌ بچه‌های کاروان ما بودند که با لباس احرامی مثل فرشته های کوچولو‌یی بودند که بین مردم حرکت میکردند.به سارا و طوبی‌ به عنوان کوچکترین های کاروان جایزه دادند!علی‌ چون سنش زیر ۱۰ سال بود محرم نشد اما می‌شه گفت که به همراه بابا امیر،بابایی و دائی‌ها تمام اعمال رو به جا آورد.

 

 سفر ما به ایران حدود ۴۵ روز شد. علی‌ هم از تعطیلات و در کنار فامیل بودن لذت میبرد و هم با پسر عمه های شیطونش  آتیش میسوزوند. می‌شه گفت که به همه به جز خواجه حافظ شیراز،گفت که من از صبح ساعت ۶ تا عصر ساعت ۶ میرم مدرسه و درس میخونم!!!! اواخرش هم دلش برای بابا امیرش حسابی‌ تنگ شده بود وبهانه میگرفت.

سارا کوچولو هم که حسابی‌ نقل مجلس بود،هر چند که رنجور و مریض بود و حسابی‌ حال ما رو گرفته بود.اما شکر خدا حالا سر حال و خوبه.ماجراهای سارا و طوبی‌ هم دیدنی‌ بود.این ۲ تا چون هم سن هستند،خیلی‌ کارهای جالبی‌ میکردند و البته کاملا متفاوت.
+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 9:17 |

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 9:13 |

سلام

بالاخره بعد از مدتها ،فرصتی دست داد تا وب سایت این گل پسر رو آپ دیت کنم. خیلی‌ وقت که دلم می‌خواد راجع به علی‌ و سارا بنویسم اما مشغله‌های جور وا جور مانع می‌شدند. تا به حال از زبان علی‌ مینوشتم،چون علی‌ در سنی‌ بود که راحت میشد احساساتشو حدس زد و پیش بینی‌ کرد.اما حالا دیگه ماشالا بزرگ شده و امیدوارم که خودش نوشتن سایتش را شروع کنه.

تا اونجا براتون نوشتم که قرار بود بریم Cameron Highland.ما به اتفاق مامان جون و بابا جون رفتیم سفر.اگر بخوام راجع به Cameron Highland براتون بگم،شاید بشه گفت جلوه ای از زیبایی‌های خالق یکتا به نمایش گذاشته شده بود.سرزمینی با تپه ها و مزارع چای که چشم هر بینندی را به تحسین وشکر خدا وا میدشت.حتما عکس ها شو براتون میذارم.سفر خیلی‌ خوبی بود .اولین سفر سارا کوچولو.اونجا بر خلاف سایر جاهای مالزی هوای خنک و دلچسبی‌ داشت که با خوردن چای در ایوان هتل اون رو دلپذیرتر میکرد.

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 9:13 |

7 سال پیش وسط زمستون تو یه شهر سرد و زیبا به اسم ادینبورو ، خدا منت و نعمت را به مامان و بابام تموم کرد و گل پسری به اسم علی بهشون داد که تمام دنیا رو فقط تو چشمای اون دیدند. انشالله که به یاری خدای مهربون بتونم باعث افتخارشون بشم.

حالا بعد از 7 سال درست وسط زمستون و همون روز تو یه شهر گرم جشن تولد می گیرم!

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در جمعه 27 دی1387 و ساعت 18:13 |

آخ! آخ! چه آبله مرغونی!اونم تو چه وقتی! درست وقتی که سارا 15 روز داره! آخه چرا من الان باید آبله مرغون بگیرم؟ همین جوریش مامان اجازه نمی داد سارا رو بوس کنم حالا دیگه بدتر هم شد.البته من کار خودم رو میکنم و خواهر کوچولوم رو بی نصیب نمی ذارم. حالا یا با اجازه یا زورکی و با داد و بیداد.

خیلی خواهرم رو دوست دارم اما بالاخره شرایط اقتضا می کنه که کمی هم حساس باشم!

+ نوشته شده توسط علی با همکاری مامان در شنبه 21 دی1387 و ساعت 11:8 |