تبليغاتX

Lilypie 6th to 18th Ticker
خاطرات یه جوجه کوچولو

تاج از فرق فلك برداشتن

 

جاودان آن تاج بر سر داشتن

 

 

 

دربهشت آرزو ره يافتن

 

شوكت و فر و سكندر داشتن

 

 

 

تا ابد در اوج قدرت زيستن

 

ملك هستي را مسخر داشتن

 

 

 

بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است

 

لذت يك لحظه مادر داشتن

 

 

روز مادر مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 10:54 توسط علی با همکاری مامان |

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي اما

من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد : از ميان تعدادي از فرشتگانم يكي را براي تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه گفت :اما اينجا من در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها براي شادي من كافيست .

 

خداوند گفت : فرشته تو برايت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .

 

كودك گفت : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي من زبان آنها را بلد نيستم؟

خداوند كودك را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي ر ا كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كردو با صبوري به تو ياد مي دهد چطور صحبت كني.

 

كودك سرش را چرخاند و گفت :شنيده ام در زمين آدم هاي بد هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

خداگفت:فرشته ات حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

 

در آن هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را شروع كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :اگر مــن همين حالا بايد بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟ خداوند لبخند زد .

 

كودك را به سوي زمين فرستاد و در همان حال گفت: نام فرشته ات هيچ اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا بزني!

 
مادر هميشه عاشقت مى مانم .

همدم شب هاى تنهايى من، بزرگترين اميد من به لحظه هاى

 

 پايان ،واى پناه من به هر پرتگاه،


گرماى سينه ات هميشه برايم منزلی ست خوشتر از بهشت،

 

بوسه هایت شيرین ترین و زمزمه و اهنگ و لاى لاى تو

 

 قيمتى ترين و دلربا ترين اهنگ است.


مادر هميشه عاشقت مى مانم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 10:52 توسط علی با همکاری مامان |

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود.

 

 یه اقا شیره بود.....

 

 مامان چطور همچین چیزی ممکنه؟

 

 وقتی میگی غیر از خدا هیچکس نبود!

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 21:47 توسط علی با همکاری مامان |

دوستان عزیزم سلام

بعد از یک غیبت نسبتا طولانی، که البته کوتاهی از مامانم بود، با یک عالمه خبر های تازه اومدم دیدنتون. اول اینکه بالاخره من در کلاس اول با معدل 20 فارغ التحصیل شدم. در اینجا وظیفه خودم می دونم که از سرکار خانم ملاصادقی ، که برای من خیلی زحمت کشیدند و همین طور سرکارخانم پناهی که خیلی به من لطف داشتند تشکر کنم. حالا مونده مدرسه خودم که 28 تیر تموم میشه. جالبیش به اینه که من امسال 4 تا معلم کلاس اول داشتم: خانم ملاصادقی، خانم پناهی، Mr. David و Miss. Longman!!!

اینطور که مامانم میگه ترم 2 فارسی بزودی شروع میشه!چون اگر بفهمم که فعلا تعطیلی هست دیگه حاضر نیستم برگردم سر فارسی خوندن! آخه خیلی سخته!؟!

 

در ضمن بابا امیر طبق قولی که داده بودند برای معدل 20 من یک ماشین کنترلی خریدند. نه اینکه فکر کنید من خیلی خوشحال شدما؟ اصلا! چون من به جای نمره های 20 ،40 اورده بودم اما تو مقدار جایزه اصلا تغییری حاصل نشد!این خیلی بی انصافیه!

 

خبر بعدی اینه که من کلاس فوتبال مدرسه ثبت نام کردم و هر هفته شنبه ها میرم فوتبال. خیلی خوش میگذره!البته بابا امیر از خواب صبح شنبه محروم میشه!آخی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 9:8 توسط علی با همکاری مامان |

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.  پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ...

  در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

                                        اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:24 توسط علی با همکاری مامان |

دیروز دوستم شایان اومده بود خونمون. خیلی ذوق و شوق داشتیم و از چند روز قبلش برای دیروز برنامه ریزی می کردیم. تقریبا همه مدرسه این موضوع را           می دونستند! هر دومون سوار سرویس شدیم و تو راه هم کلی بازی کردیم و تعریف. بعد از رسیدن به خونه و خوردن ناهار ، یه کمی PS2   بازی کردیم و بعدشم فیلم دیدیم. توی فیلم صحبت از back to the future  بود و من هم که می خواستم برای شایان کلاس بذارم ، بهش گفتم می دونی future  یعنی چی؟ future  یعنی بهشت!

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 9:54 توسط علی با همکاری مامان |

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:
 
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: 'شادى از خرد عاقل تر است'.
+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 9:40 توسط علی با همکاری مامان |

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 11:9 توسط علی با همکاری مامان |

سلام

یه چیز جالب. به قول مامان بزرگم قربون کار خدا! در حالی که تو اینجا زیر کولری و یا تو استخر، اونور دنیا داره برف میاد و بچه ها مشغول آدم برفی هستند یا در حال نوشیدن چایی کنار شومینه! میگید نه؟! نمونه اش دوستای من. عکسها را ببینید متوجه میشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 11:7 توسط علی با همکاری مامان |

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 10:34 توسط علی با همکاری مامان |